تبليغاتX
شهر از یاد رفته
چون می گذرد غمی نیست غمی هست چون عمر میگذرد چیز کمی نیست
امشب از باده خرابم کن و بگذار بمیرم
غرق دریای شرابم کن و بگذار بمیرم
قصه یعشق بگوش من دیوانه چه خوانی
بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بمیرم
گر چه عشق تو سرابی است فریبنده و سوزان
دلخوش ای مه بسرابم کن و بگذار بمیرم
زندگی تلخ تر از مرگ بود گر تو نباشی
بعد از این مرده حسابم کن و بگذار بمیرم
خسته شد دیده ام از دیدن امواج حوادث
کور چون چشم حبابم کن و بگذار بمیرم
تابکی حلقه شوم سر بدر خانه بکوبم
از در خویش جوابم کن و بگذار بمیرم
اشک گرمم که بنوک مژه ی شمع بلرزم
شعله شو یکسره آبم کن و بگذار بمیرم

شاعر: بهادر یگانه
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 21:40  توسط حبیب | 

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم، اگر سرخم چنان آتش، حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی، نه با این رنگ و  زیبایی، نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی، یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت، تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت، زِ ره آمد یکی خسته، به پایش خار بنشسته، و عشق  از چهره اش پیدای پیدا بود، زِ آنچه زیر لب  می گفت شنیدم سخت شیدا بود، نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده  بود،اما،طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم ،بگیرند ریشه اش را و بس شود مرهم برای دلبرش  آندم شفا یابد، چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده ،و یک دم هم نیاسوده،  که افتاد چشم او ناگه به روی من، بدون لحظه ای تردید

شتابان شد به سوی من، به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد،و به ره  افتاد، او می رفت و من در دست او بودم، و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد، پس از چندی هوا چون کورۀ  آتش، زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت، به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ در  این صحرا که آبی نیست، به جانم هیچ تابی نیست، اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست ،و از  این گل که جایی نیست، خودش هم تشنه بود اما!! نمی فهمید حالش را هم چنان می رفت و من در دست اوبودم، و حالامن تمام  هست او بودم، دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من  می  سوخت، که ناگه روی زانوهای خود خم شد، دگر از صبر او کم شد ،دلش لبریز ماتم شد، کمی اندیشه کرد، آنگه ، مرا در گوشه  ای از آن بیابان کاشت، نشست، و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت، زهم بشکافت اما ! آه ،

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد

بمان ای گل

که تو تاج سرم هست

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 21:15  توسط حبیب | 
در زمان پادشاهي انوشيروان خسرو پسر قباد، پادشاه هند «ديورسام بزرگ» براي سنجش خرد و دانايي ايرانيان و اثبات برتري خود شطرنجي را که مهره هاي آن از زمرد و ياقوت سرخ بود، به همراه هدايايي نفيس به دربار ايران فرستاد و «تخت ريتوس» دانا را نيز گماردهء انجام اين کار ساخت. او در نامه اي به پادشاه ايران نوشت: «از آنجا که شما شاهنشاه ما هستيد، دانايان شما نيز بايد از دانايان ما برتر باشند. پس يا روش و شيوهء آنچه را که به نزد شما فرستاده ايم (شطرنج) بازگوييد و يا پس از اين ساو و باج براي ما بفرستيد». شاه ايران پس از خواندن نامه چهل روز زمان خواست و هيچ يک از دانايان در اين چند روز چاره و روش آن را نيافت، تا اينکه روز چهلم بزرگمهر كه جوانترين وزير انوشيروان بود به پا خاست و گفت: «اين شطرنج را چون ميدان جنگ ساخته اند كه دو طرف با مهره هاي خود با هم مي جنگند و هر كدام خرد و دورانديشي بيشتري داشته باشد، پيروز مي شود.» و رازهاي کامل بازي شطرنج و روش چيدن مهره ها را گفت. شاهنشاه سه بار بر او درود فرستاد و دوازده هزار سکه به او پاداش داد. پس از آن «تخت ريتوس» با بزرگمهر به بازي پرداخت. بزرگمهر سه بار بر تخت ريتوس پيروز شد. روز بعد بزرگمهر تخت ريتوس را به نزد خود خواند و وسيلهء بازي ديگري را نشان داد و گفت: اگر شما اين را پاسخ داديد ما باجگزار شما مي شويم و اگر نتوانستيد بايد باجگزار ما باشيد.» ديورسام چهل روز زمان خواست، اما هيچ يک از دانايان آن سرزمين نتوانستند «وين اردشير» را چاره گشايي کنند و به اين ترتيب شاه هندوستان پذيرفت كه باجگزار ايران باشد.

0 3 مهره : نشان گر 30 شبانه روز يک ماه 24 خانه : نشان گر 24 ساعت شبانه روز
4 قسمت زمين : 4 فصل سال 5 دست بازي : 5 وقت يک شبانه روز
2 رنگ سياه و سپيد : شب و روز هر طرف زمين 12 خانه دارد : 12 ماه سال


تخته مرد : کره زمين زمين بازي : آسمان
تاس : ستاره بخت و اقبال گردش تاس ها : گردش ايام
مهره ها: انسان ها گردش مهره در زمين: حرکت انسان ها (زندگي )
برداشتن مهره در پايان هر بازي : مرگ انسان ها

شماره ی تاس ها :
1 : يکتايي و خداپرستي 2 : آسمان و زمين
3 : پندار نيک ؛ گفتار نيک ، کردار نيک 4 : شمال ، جنوب، شرق، غرب
5 : خورشيد ؛ ماه ، ستاره ، اتش ، رعد 6 : شش روز افرينش
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 8:46  توسط حبیب | 
دیر گاهیست سکوت می سرایم

از کلام تهی شده ام و از خدا....

مادر هر روز غریبه تر میشود

و پدر....!

ای کاش نگاهمان حرمت داشت

یا میتوانستیم....

و ای کاش می نوشتم.

در حصار حیات خانه،

گمگشته در پی راه فرارم...

شاید دریچه ای کوچک و چوبی

به سوی فردا

اما...

باید دوباره سکوت بسرای

                                  محسن کشاورز

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 0:17  توسط حبیب | 
در بند ها بس بندیان
انسان به انسان دیده ام
از حکم بر تا حکم ران
حیوان به حیوان دیده ام
در مکر او در فکر این
در شکر او در ذکر این
از حاجیان تا ناجیان
شیطان به شیطان دیده ام

ای روزگار دل شکن
هر دم مرا سنگی مزن
من سنگ ها در لقمه نان
دندان به دندان دیده ام
از خود رجزخوانی مکن
تصویر گردانی مکن
من گردن گردن چشان
رسمان به رسمان دیده ام

ماتم چه گویم زین وطن
کز برگ برگ این چمن
من خون چشم شاعران
دیوان به دیوان دیده ام
چکش به فرق من نزن
ای صبر فولادین من
من ضربت بتک زمان
سندان به سندان دیده ام
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 4:36  توسط حبیب | 

نامت چه بود ؟ ... آدم

فرزند ؟ ... من را نه مادری نه پدر! بنویس اول یتیم عالم خلقت

نام محل تولد ؟ ...بهشت پاک

اینک محل سکونت ؟ ... زمین خاک

ان چیست بر گرده نهاده ای ؟ ... امانت است

قد ؟ ... روزی چنان بلند که همسایه ی خدا اینک به اندازه ی سایه ی بختم به روی خاک

وزنت ؟ ... نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین

اعضای خانواده ؟ ...

حوای خوب و پاک

قابیل خشمناک

هابیل زیر خاک

روز تولدت ؟ ... در روز جمعه ای به گمانم که روز عشق

جنس ات ؟ ... نیمی مرا ز خاک نیم دگر خداست

شغلت ؟ ... در کار کشت امیدم , به روی خاک

رنگت ؟ ... اینک فقط سیاه به شرم چنان گناه

جرم ات ؟ ... یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین ؟ ... همین

حکم ؟ ... تبعید در زمین

شاکی تو ؟ ... خدا

نام وکیل ؟ ... آن هم فقط خدا

هم دست در گناه ؟ ... حوای آشنا

ترسیده ای ؟ ... کمی

ز چه ؟ ... که شوم من اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده است ؟ ... بلی گاهی فقط خدا

داری گلایه ای ؟ ... دیگر گلایه ای نه ولی

ولی که چه ؟ ... حکمی چنین آنهم به یک گناه؟!!

دلتنگ گشته ای ؟ ...زیاد

برای که ؟ ... تنها فقط خدا

آورده ای سند ؟ ... بلی دو قطره اشک

داری تو ضامنی ؟ ... بلی تنها کس ام خداست

و آخرین دفاع ؟ ... می خوانمش چنانکه اجابت کند دعا ....!!!! 

                                                   تقدیم به قطرات دریای پرخروش سبز در ایران

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 3:40  توسط حبیب | 
سلام !
شب یلدای همتون مبارک باشه
ایشالا همه شاد باشن
همه این شب رو دوست دارن ولی من از این شب متنفرم
چون بیشتر از شبای دیگه باید منتظر طلوع باشم تا تو یه روز جدید دنباله سرنوشت خاکستریم باشم.
چون تو این شب بیشتر از همیشه باید از شدت گریه سر درد داشته باشم
چون بیشتر از دیشب و فردا شب باید به فکر آیندم باشم
به امید طلوعی باشم که به غروبش امیدی ندارم
تو فکر جوونی ایم باشم که برای آرزوهاش در حسرتم
به غرور و شرافتی فکر کنم که خاک مال شد
به صدایی ناله ای فکر کنم که روزی فریاد بود
اره... یلدا برا من این مفهوم رو داره
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 0:19  توسط حبیب | 
 ram janne
 
این یکی از کارای فوتوشاپ ایه که خودم ساختم
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 1:21  توسط حبیب | 
یه روز خیلی از دست زمونه شاکی بودم و از سر درد دل کردن به یکی از بهترین دوستام که واقعا استاده تو شعر گفتن گفتم : (( درد را از هر طرف خواندم درد بود ))
امروز برام یه شعری گفت که خیلی دوست داشتم.اسم دوستمو پایینه شعرش نوشتم و خواهش می کنم اگه خواستید جایی از شعرش استفاده کنید اسم رفیقم رو فراموش نکنید بزارید
 
درد ؟
...........
همیشه درد
چه از سر بخوانی تا به ته
چه از ته بخوانی تا به سر
چه مرورش کنی فقط یک بار
چه فقانش کنی هزاران بار
به وقت تلخ ناکامی
فقط درد است تو میدانی
 
                                               نریمان کریمی
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:20  توسط حبیب | 
سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني    
           شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني
 
آه باران من سراپاي وجودم آتش است    
           پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 13:18  توسط حبیب | 
گرگ ها خوب بدانند در این ایل غریب
گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز
 
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره ی چوبی پسری هست هنوز
 
آب گرنیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
 
 
                                                   خانم زهرا رهنورد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 17:8  توسط حبیب | 

گريه کردم گريه هم اين بار آرامم نکرد

هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد

بي‌تو خشکيدند پاهايم کسي راهم نبرد

دردِ دل با سايه‌ي ديوار آرامم نکرد

خواستم ديگر فراموشت کنم اما نشد

خواستم اما نشد، اين کار آرامم نکرد

سوختم آن‌گونه در تب، آه از مادر بپرس

دستمالِ تب‌بُر نم‌دار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردي؟ که بعد از رفتنت

عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد
 
امروز روز تولدمه ولی چه فایده وقتی آدم نمیتونه خوش باشه این روزها هم مثل روزای دیگه با تنهایی سپری میشه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:59  توسط حبیب | 

سلام

     اینجا یه وبلاگ کوچیکی بود! که من میومدم و فارغ از این که کسی بود یا می آمد تا شعرامو بخونه توش برای دلم همیشه از قشنگی ها و زیبایی های این دنیا مطلب میگذاشتم از شهری صحبت میکردم که قشنگ بود شهری که به مردمش دروغ نمیگفتن مردمشونو نمیزدن توی اون شهر ارتشی نبود که وقتی مردم در پی حقشون بودن با هر وسیله ای که داشتن به مردم حمله کنن اره اون شهر شهری بود که حالا دیگه از یاد رفته...

(شهر من!من به تو می اندیشم) 

     از دنیا زده شدم از آدمهایی که برا ارزشهات ارزشی قایل نیستن خسته شدم از مردمی خستم که تا هفته ی پیش برا ژست گرفتنو کلاس گذاشتن جلوی دیگران دست بند سبز می بستن ولی هیچ نمی دونستن که این دستبند چه ارزشی داره و حالا رای خودشونو عوض کردن و برای بانی همون دستبند حرف میزنند مردمی که همیشه طرف باد هستند اره از این مردم پست خسته شدم...

     مادرم! منو ببخش که امسال عیدیم برات همش ترسو دلهره بود که نکنه الان  سربازا داشته باشن پسرتو بزنن نکنه پسرتو گرفته باشن ولی مادر ما دیگه  از این سکوت خسته شدیم از بی عدالتی خسته شدیم.مادر برای پسرها و دخترهایت که برای احیای حقشان در خیابان ها هستند دعا کن...

(مادرم! با دلی پر از آه میگم روزت مبارک)

     قلم شعرم انگار از آن قلم ها بود که رنگش از بین میرفت و هرگز نوشته هایم جاودان نشد حالا قلم شعرم رو زمین میگذارم و قلم مبارزه رو بر دست میگیرم شاید این قلم جاودان باشد...

                                                                              این شعر نبود درد دلم بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 11:33  توسط حبیب | 
سیدی از آل طاها آمده

                                      روشنایی بهر ظلمت آمده

میرحسین فرزند اصحاب کسا

                                      درپی تکریم و عزت آمده

قبل او آن سید عالی مقام

                                       خاتمی آن پور زهرا آمده

ملت ایران بپاخیزید کنون

                                       صبح امید مصفا آمده

هرکه دارد عشق میهن عشق دین

                                        برکند کبروریا را از زمین

دوم خرداد دیگر میرسد

                                       عطر گل از این گلستان میرسد

میرحسین موسوی فردی اصیل

                                        از دل ملت چوشیران میرسد

یک نه ای دیگر به تزویر و ریا

                                         صدق گفتارم شتابان میرسد

آنکه امید است و نور و آرزو

                                         موسوی با رأی خوبان میرسد

"موسوی"گو ناجی کشتی که است

                                          میرحسین ما که سبط فاطمه است

 

                                              سید حسین موسوی

                                                 کارشناس حقوق

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 12:32  توسط حبیب | 
مردی ۸۵ ساله با پسر تحصيل کرده 45 ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغی بر روی پنجره اشان نشست. . پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه. بعد از مدت کوتاهی پير مرد برای سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ. پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قديمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه اين طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و در کنار من نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسيد و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب ميدادم و به هیچ وجه عصبانی نميشدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پيدا ميکردم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 23:12  توسط حبیب | 
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 18:58  توسط حبیب | 
 

خواستم زنده بمانم غم دنیا نگذاشت

خواستم غم نخورم غصه دوران نگذاشت

خواستم دست به هر کار خلافی بزنم

آیه خوف فمن یعمل قرآن نگذاشت

خواستم صاحب زر گردم و سر نیزه و زور

مرگ چنگیز بیاد آمد و میدان نگذاشت

خواستم از غم و شادی دو سه جامی بزنم

غم آن خسته دل بی سر و سامان نگذاشت

خواستم کاخ بسازم که کشد سر به فلک

دیدن کوخ نشینان بیابان نگذاشت

خواستم شعر بگویم که بخندند همه

ناله بیوه زنان , اشک یتیمان نگذاشت
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 1:35  توسط حبیب | 
 

دل من تنها بود

دل من هرزه نبود

دل من عادت داشت

که بماند یکجا

به کجا؟

معلوم است

به در خانه ی تو

دل من عادت داشت

که بماند آنجا

پشت یک پرده تور

که تو هر روز آن را

به کناری بزنی

دل من ساکن دیوارو دری

که تو هر روز از آن میگذری

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغچه بود

که تو هر روز به آن مینگری

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 0:46  توسط حبیب | 
 
وقتی از غربت ایام دلم میگیرد
 
مرغ امید من از شدت غم میمیرد.....
 
دل به رویای خوش خاطره ها میبندم
 
باز هم خاطره ها دست مرا میگیرد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 23:33  توسط حبیب | 

بی تو دشت آرزو خشک است و خاک

                                     دست من دست تو را گم کرده پاک

گفتم اینجا زندگانی ساختم...

                                   لیک من این زندگانی باختم

بی تو گفتم میشوم مرد بزرگ

                                   مردیم را برده بر یغما چو گرگ

بی تو گفتم شاید از غم جسته ام

                                    مادرا!من از خودم هم خسته ام

خلوت من را تو درمان کرده ای

                                     مادرم دانی چه با جان کرده ای

من دوای درد خود را دیده ام

                                        من "گل باغ خدا"را چیده ام

ای گل خوش منظروگلگون عذار

                                     بهر حق، یکدم به چشمم پاکذار

خانه بی تو میشود چون شب خموش

                                     لحظه ای آی و در این خانه خروش

 

                                                                  شعر: علی سعیدی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 21:41  توسط حبیب | 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام.
تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 2:21  توسط حبیب | 
 
شمع می سوزد و پروانه به دورش همه شب
 
من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم
 
روی هر سینه سری گریه کند وقت وداع
 
سر من وقت  وداع گوشه دیوار گریست
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 0:9  توسط حبیب | 

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

                                                سارا به سين سفره مان ايمان ندارد

بعد از همان تصميم کبری ابرها هم

                                                يا سيل می بارد و يا باران ندارد

بابا انارو سيب و نان را می نويسد

                                                حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست

                                               هی می نويسد اين ندارد آن ندارد

بنويس کی آن مرد در باران ميايد

                                                اين انتظار خيسمان پايان ندارد

ايمان برادر گوش کن نقطه سر خط

                                               بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

 

                                                         

                                                    شعر از: غلامعلي شكوهيان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 3:46  توسط حبیب | 

فقط سوز دلم را در جهان، پروانه می داند

غمم را بلبلی، که آواره شد از لانه می داند

نگریم چون ز غیرت غیر می سوزد به حال من

ننالم چون زغم یارم مرا بیگانه می داند

به امیدی نشستم شکوه خود را به دل گفتم

همی خندد به من این هم مرا دیوانه می داند

به جان او که دردش را هم از جان دوست تر دارم

ولی می میرد از این غم که داند یا نمی داند

نمی داند کسی که اندر سر زلفش چه خونها شد

ولیکن مو به مو این داستان را شانه می داند

نصیحت گرچه می پرسی علاج جان بیمارم

اصول این طبابت را فقط جانانه می داند

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 3:35  توسط حبیب | 
 
کهنه نقاب زندگی
 
تا شب رو صورتای ماست
 
گریه های پشت نقاب
 
مثل همیشه بی صداست
 
                                                        شعر:سیاوش قمیشی
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 23:58  توسط حبیب |